آنگاه که درختان شکوفه های خود را از دست می دهند من به بهار می روم

می نویسم تو را از پشت سالها فراموشی.

فصل های سردی که گذشت بدون آنکه هیزمی برای سوختن باشد.

وقتی شانه های روز می لرزید و گیسوان سیاهش را به اندامش جاری می کرد

بستر نرم زمین به خوابی خوش فرو می رفت

و تنها دو چشم بود بیدار و خیره به سیاهی با شکوه

که بدنبال خورشید تا پشت ستارگان را می کاوید

و دو دست که پایین می آمد و او را در آغوش می کشید و بالا می برد.

اشک تنها سالک دایره صورت می شد

که در آستانه شهود، تاب نمی آورد، فرو می افتاد در راز پنهان و...می مرد.

می خواهم یاقوت سیاهی را از انگشتانم خارج کرده و بالای طاقچه بگذارم.

می خواهم سخن را بشنوم تا ببینم.

می خواهم به طینت وارد شوم و دوست را در وادی بی حجاب ببینم.

می خواهم آنگاه که درختان شکوفه های خود را ازدست می دهند

من به بهار روم

و خواننده وجود شوم.

صفتی جدا نا شدنی از موصوف، اسمی که به مسمی راه می یابد.

می خواهم بیننده آرایش کمال مطلق شده

و زیوری در دستان او شوم

از این جهت...

در آفاق می گردم.

/ 1 نظر / 18 بازدید
لیلا

اولین سلام پست و اولین سلام لیلا به سوما و وبلاگش. بازم مبارکه[لبخند]