خواستم باز شوم تا دوباره باز شوم

حقیقت اعتقادم شکست و عمیق شد.

فرشتگیم از سجده سرپیچی کرد اما معدوم شد.

خواستم نور را گرفته در حضرت خلیفه باقی بمانم، پایم شکست و مقیم اول منزل شد.

فریادم در سکوت شکست.

خواستم حقیقت مصور را در آئینه ببینم و مطلوب را راهی یابم اما صورتم بر من جلوه ای نکرد و مکدر شد.

خواستم سر اسما را داننده باشم اما وجود مرا به خود راه نداد.

خواستم شاخه های سبزم را بر ساحل دریای اله به موج در آورم ظلمت هستی شاخه ام را خشکاند.

فرستاده توفیق نزد من آمد تا به نور هدایتم کند....جوهرم بر براق اخلاص قرار نگرفت، افتاد و سرنگون شد.

/ 3 نظر / 17 بازدید
فاطمه قناعتیان

دوست عزیز سلام . وبلاگ خوبی داری . خوشحال میشوم سری هم به وب من بزنی و امیدوارم که بتوانی از امکانات ان هم استفاده کنی[چشمک]

نسیم

به جای من و به جای خیلی ها نوشتی گاهی بی نیازم می کند سعدی مرا از شعر ولی از درد کسی نمی تواند بی نیازت کند .درد شیرین آدم شدن ،حوا بودن ،انسان بودن ،اصلن خود بودن. کفر اندر ره خود مرتبه ی ایمان است آسان آسان به کافری نتوان رفت.

نسیم

باز هم خواندم لذت بردم.