به او که دوستش دارم

اینجا شب است.

سپید سپید است.

راه را بر گذر خورشید بسته اند.

من زرد را دوست دارم اما...

پنجره ها را میله هایی آهنین      محصور کرده است.

دستان مهتاب گونه سوسن های کمرنگ        از درونم        فریاد می کنند.

نزدیک برکه آبشاری ست.

هوس آبی شدن به من می دهد

و هر تعویق

زنجیری سرد است بر پای پروانه.

برای بهار, زمستانی سخت در راهست.

من در مسیر رودم.

کفش هایم آهنی ست.

جیرجیرک!

آوازت را خاموش مکن.

/ 1 نظر / 19 بازدید
نسیم

خیلی جالب همراه با کشف زبان تازه وتصویرهای زنده وطبیعت گرایی آفرین.